در جستجوی خدا

 

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار

جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در

جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...

مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌

جست‌وجو را نخواهد یافت.

و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهددید؛

جز آن‌ که‌ باید.

مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و

پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود...

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز

کنار جاده‌ بود.

زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.

مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌

همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت...

دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا

نکردم‌ و  تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!

درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌

جاده‌هاست ...

 

 

داستان کوتاه

حمل تحمل


شیوانا استاد معرفت بود.اما بسیاری از مردم عادی، از راه های دور و نزدیک نزد او می آمدند تا برای مشکلاتشان راه حل ارایه دهد. روزی مردی نزد شیوانا آمد و گفت که از زندگی زناشویی اش راضی نیست و فقط به خاطر مشکلات بعدی جرات و توان جدایی از همسرش را ندارد. مرد از شیوانا پرسید که آیا این تحمل اجباری رابطه زناشویی او و همسرش درست است و یا این که او می تواند راه حل دیگری برای خلاصی از این درد جانکاه پیدا کند؟!
در دست مرد قفسی بود که داخل آن دو پرنده کوچک نگهداری می شدند. شیوانا دست دراز کرد و در قفس را باز کرد و هر دو پرنده را از قفس بیرون آورد و به سمت آسمان پرتاب کرد. یکی از پرنده ها پر کشید و مانند تیری که از چله کمان رها می شود در فضا گم شد. اما پرنده دوم در چند قدمی روی زمین فرود آمد و با اشتیاق فراوان دوباره به سمت قفس پر کشید و به زور خودش را از در کوچک قفس داخل آن انداخت! 

شیوانا لبخندی زد و هیچ نگفت. مرد درحالی که بابت از دست دادن پرنده اش آزرده شده بود با تلخی گفت:" پرنده ای که پرید و رفت ساکت ترین و زیباترین بود. در حالی که پرنده ای که برگشت بیشتر از همه آواز می خواند و خودش را به در و دیوار قفس می زد. همیشه فکر می کردم این که آواز غمگین می خواند بیشتر طالب رفتن است. اما دل غافل که ساکت ترین پرنده مشتاق رفتن بود. این دیگر چه حکایتی است نمی دانم!"
شیوانا لبخندی زد و گفت:" هر دو پرنده چیزی را تحمل می کردند. آن که رفت دوری از آزادی را تحمل می کرد و وقتش که رسید به سمت چیزی پر کشید که آرزویش را داشت! اما این دومی که آواز می خواند و از میله های قفس شکوه داشت خود تحمل کردن را تحمل می کرد و دوست داشت. او دوباره به قفس بازگشت تا مبادا احساس "تحمل کردن" را از دست بدهد!
مرد نگاهی به شیوانا انداخت و در حالی که به آسمان خیره شده بود گفت:" یعنی می گویید من شبیه این پرنده ای هستم که قفس را انتخاب کرد؟!"
شیوانا سری تکان داد و گفت:" تو از تحمل برای خود قفسی ساخته ای و در این قفس شروع کرده ای به آواز و شعر اندوهگین خواندن و از دیگران هم می خواهی در قفس بودن تو را تحسین و تایید کنند. حال آنکه بیشتر از همه تو اسیر قفس خودت هستی. تو حمال تحمل خود هستی. پرنده ای که بخواهد برود راهش را می کشد و می رود و دیگر حتی به قفس فکر نمی کند! تو همه این سال ها قفس زندگی ات را می پرستیدی و در عین حال بار سنگین تحمل را نیز حمل می کردی. به همین سادگی!

پایان نامه خرگوش

 

یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.
روباه: خرگوش داری چیکار می کنی؟
خرگوش: دارم پایان نامه می نویسم..
روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: من در مورد ایکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می نویسم.
روباه: احمقانه است، هر کسی می دونه که خرگوش ها، روباه نمی خورند.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همین حال، گرگی از آنجا رد می شد.
گرگ: خرگوش این چیه داری می نویسی؟
خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.
در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود.
در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.ـ

 

نتیجه
هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد


هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه تان داشته باشید


آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شما کیست؟!!!!

آرامش نزد مولوی

 

یکی از بهترین و برجسته ترین کتابهایی که در تاریخ تفکر بشری موجود است ، کتاب مثنوی معنوی سروده مولانا جلال الدین محمد بلخی مشهور به مولوی است.

این کتاب که مشتمل بر شش دفتر و در مجموع 26 هزار بیت است ، در برگیرنده داستان های مختلفی است که هر کدام از آنها برای بیان مقصود و موضوعی خاص سروده شده است.

مثنوی در واقع یک کتاب تعلیمی است که غرض مولوی از بیان آن شعرها، راهنمایی و راهبری مخاطب به سمت ارزشهای اخلاقی و انسانی و در نهایت به سوی یک زندگی بهتر و برتر است. یکی از مولفه های مهم و حیاتی برای داشتن زندگی بهتر، وجود آرامش است. آرامش گوهری است که بدون آن ، زندگی انسان جهنم می شود؛ به طوری که ذره ذره هستی آدمی را اضطراب و تشویش در بر می گیرد.

در روزگار ما، این مولفه مهم زندگی انسانی دستخوش بحران و تلاطم شده است و افراد سعی می کنند از راههای مختلفی (درست و نادرست) آن را به دست آورند. امروزه زیاد می شنویم که شبه عرفان های متعددی مدعی اند که می توانند به افراد آرامش ببخشند و حتی عده زیادی هم جذب آنها می شوند. همین گرایش ها نشانه آشکاری است از نبود آرامش در میان انسان های این عصر و زمانه.

یکی از دلایلی که مولوی برای این ناآرامی ذکر می کند، داشتن تعلقات است.

بسی افراد برآنند که آرامش نتیجه عوامل بیرونی است ، بنابراین مشغول جمع آوری و تهیه وسایل و لوازم مختلف می شوند تا بتوانند به گونه ای موفق به کسب آرامش شوند.

اما اینها نه تنها باعث حصول آرامش نمی شود، بلکه موجب گرفتاری و دغدغه بیشتر آدمی می شود. از نظر مولوی ، آرامش واقعی در گرو کم کردن تعلقات است ، آدمی باید بتواند هر چه را که موجب تعلق خاطر می شود، از خود دور کند. در واقع تعلقات همانند تیغ هایی هستند که بر روح و جان آدمی چنگ می زنند و زخم سنگینی بر دل و جان می نشانند. در جهان امروز عمدتا مخالف این آموزه رفتار می شود.

فناوری های جدید همانند ماهواره ، رایانه ، اینترنت ، تلفن همراه و... تا جایی که امکان جدیدی جهت زندگی بهتر در اختیار افراد قرار می دهد پسندیده است ، اما همین که تبدیل به اشتغال بیهوده و از بین رفتن فرصت برای فکر کردن پیرامون خود را از انسان سلب کند باید دور شود، در غیر این صورت به قول مولوی ، همانند آبی است که به جای آن که در زیر کشتی باشد و باعث نجات کشتی شود، به درون کشتی می رود و موجب هلاکت آن می شود.

مال را کز بهر دین باشی حمول

نعم مال صالح خواندش رسول

آب در کشتی ، هلاک کشتی است

آب اندر زیرکشتی ، پشتی است

«مولانا سرچشمه خوشی و ناخوشی ها را درونی می شمارد نه بیرونی ، او می گوید منبع جمیع خوشی ها، دل و ضمیر آدمی است و این ضمیر اوست که سایه و آثارش را بر اشیاء و امور خارجی می اندازد و باعث مطلوبیت آنها می شود؛ اما آدمی از سر جهل و نابخردی ، ابزار خوشی را با سرچشمه خوشی درهم می آمیزد و در نتیجه ابزار خوشی را منشائ خوشی می پندارد. او در تبیین این قضیه ، شخصی گرسنه را مثال می آورد که ساده ترین غذا، بیشترین لذت را برای او به بار می آورد و چون سیر شد، رنگین ترین غذاها در نظر او لذت نمی آفریند و چه بسا نفرت هم برانگیزد. پس اصل لذت در اندرون ماست و سایه آن بر موجودات خارجی می افتد و کشش بدان سوی پدید می آید. هر گاه آدمی به این حقیقت واقف نباشد، اصل و فرع را در هم می آمیزد و به بیراهه می رود.»

راه لذت از درون دان ، نه از برون

ابلهی دان جستن قصر و حصون

آن یکی در کنج مسجد، مست و شاد

وان دگر در باغ ، ترش و بی مراد

قصر چیزی نیست ، ویران کن بدن

گنج در ویرانی است ای میر من

این نمی بینی که در بزم شراب

مست آنگه شود، کو شد خراب؟

لطف شیر و انگبین ، عکس دل است

هر خوشی را آن ، خوش از دل حاصل است

شاهراه باغ جانها شرع اوست

باغ و بستان های عالم ، فرع اوست

اصل و سرچشمه خوشی آن

است آن زود تجری تحتهاالانهار خوان

تو خوشی و خبی و کان هر خوشی

تو چرا خود، منت باده کشی

ما عموما فکر می کنیم اگر شخص مجهز به همه امکانات زندگی باشد، دارای آرامش است. البته این امکانات نقش دارند ولی نه آن گونه که بتوانند آرامش واقعی را برای ما فراهم کنند. نمونه اش زندگی انسانهای امروزی است که در این عصر از بهترین امکانات رفاهی برخوردارند ولی درون آنها پر است از اضطراب و ناراحتی و خوددرگیری ، به گونه ای که حتی حاضر می شوند برای رهایی از وضع آشفته خود، دست به خودکشی بزنند.

در مقابل این گروه (که کم هم نیستند)، در طول تاریخ انسان هایی را می بینیم که با انواع سختی ها و مشکلات مادی روبه رو بودند؛ اما درونی آسوده و آرام داشتند و نه تنها آن سختی ها را منشائ خیر می دانستند، بلکه شکرگزار خداوند هم بودند چرا که سختی ها و مشکلات زندگی را وسیله آزمایش و امتحان خداوندی می دانستند و برای عبور موفق از مصائب ، به خداوند توکل می کردند. بنابر دیدگاه قرآنی تنها با یاد خدا دلها آرام می گیرد. در عرفان اسلامی و در نگره مولوی که تربیت یافته مکتب قرآنی است ، انسان برای این که بتواند به یاد خداوند باشد، باید در مرحله اول تعلقات را از خود دور کند، به تعبیر لطیفتر و ظریفتر باید دلبستگی به تعلقات را در خود زایل کند. پیداست هر قدر بندهای تعلقات را پاره کند، بیشتر به خداوند نزدیک می شود و بالطبع به آرامش بیشتری می رسد.

برگرفته شده از سایت: http://www.iranian.uk.com

منبع: http://a75.blogsky.com

داستان کوتاه

    قدرت کلمات


            چند غورباغه از جنگلی عبور میکردند که ناگهان ۲ تا از آنها به داخل چاهی عمیق میفتند ..بقیه

             غورباقه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند گودال چقدر عمیق است به آن ۲ گفتند :

            چاره ای نیست شما به زودی میمیرید ..


            ۲ غورباقه این حرف ها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون آیند ..

            اما دائما غورباقه های دیگر به انها میگفتند دست از تلاش بردارید..چون نمیتوانید خارج شوید ...

            به زودی خواهید مرد.. بالاخره یکی از ۲ غورباقه تسلیم شد و به داخل اعماق گودال افتاد و


            مرد..اما غورباقه دیگر حداکثر توانش را برای بیرون آمدن به کار گرفت ..بقیه غورباقه ها فریاد میزدند

           که دست از تلاش بردار اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره خارج شد ... وقتی بیرون آمد بقیه

           از او پرسیدند مگر صدای ما را نمیشنیدی ..؟؟؟


            معلوم شد که غورباقه ناشنواست ..او در تمام مدت فکر میکرده که دیگران وی را تشویق میکنند .

نمونه سوال

سلام دوستان نمونه سوال رسید فعلا این چندتا رو داشته باشید تا بعد

 

1.نمونه سوال فرهنگ وتمدن ایران واسلام

2.نمونه سوال فرهنگ وتمدن ایران و اسلام.

۳.روان شناسی احساس وادراک.

4.آمار استنباطی

5.روان شناسی هوش وسنجش آن

 6.کاربرد آزمون های روانی

7. علم النفس از دیدگاه دانشمندان اسلامی

 8.تاریخچه و مکاتب روان شناسی

 9. روان شناسی بازی

 

تمرکز حواس

  See full size image

 ازيکي ازفيلسوفان و مرتاضان هندي پرسيدند: آيا بعد از اين همه  دانش و فرزانگي و رياضت هنوزهم به رياضت مشغولي؟
گفت: آري. گفتند: چگونه؟
گفت: وقتي غذا مي خورم صرفاً غذا مي خورم و وقتي مي خوابم فقط مي خوابم.


اين شايد بزرگ ترين ثمره ي تمرکز است. آيا شما هم هنگام غذا خوردن مي توانيد تمام توجهتان را روي غذا خوردن و لذت و مزه ي غذا معطوف کنيد، يا اينکه معمولاً از افکار مربوط به گذشته و آينده آشفته ايد و چون به خود مي آييد مي بينيد غذايتان تمام شده و جز امتلا و پري معده هيچ نفهميده ايد.
تمرکز واقعي يعني اينکه اگرشما درطول روزبه پنج فعاليت مختلف مشغوليد، درهرفعاليت صرفاً به آن فکرکنيد و از افکار مربوط به کارهاي ديگرآسوده باشيد.


موفقيت زندگي روزانه ي ما تماماًً به ميزان تمرکز ما برامور روزانه ارتباط دارد. اگر شما قادر باشيد به هنگام کار فقط روي کارخود، به هنگام ورزش صرفاً روي انجام حرکات، درهنگام مطالعه فقط روي موضوع کتاب و به هنگام انجام فعاليت هنري ازقبيل موسيقي، نقاشي، خطاطي و . . . به فعاليت هنري خود توجه و تمرکز کنيد، عملاً موفقيت شما به ميزان چشمگيري افزايش مي يابد.


تمام نوابغ جهان کساني بودند که از قدرت تمرکز فوق العاده اي برخوردار بودند. آشفتگي و شوريدگي ذهني، عملاً شما را به هيچ عنوان موفق نمي کند. وقتي کارمي کنيد به خانواده مي انديشيد، وقتي درخانواده به سرمي بريد ازشغل خود نگرانيد و وقتي ورزش مي کنيد در انديشه ي تحصيل هستيد و وقتي درس مي خوانيد فکرتان هزارسو مي رود. اين عملاً اتلاف وقت و مؤثر نبودن است
موفقيت يعني تمرکز، تمرکزو تمرکز.
همه ي فعاليت هاي انسان براي توفيق، نيازمند تمرکزاست. اما ازسلسله فعاليت هاي نيازمند تمرکز، مطالعه جدي ترين فعاليتي است که تمرکزدرآن نقش اساسي و محوري دارد.


خود شما بارها متوجه شده ايد که پس ازمدتي که ازمطالعه تان گذشت چشمانتان روي کلمات و خطوط مي دود بي آن که حواستان به آن باشد وهمين طورشايد چند خط و يا چند صفحه را دنبال کنيد و يکباره متوجه شويد حرکت چشمانتان صرفاً ازروي غريزه و عادت بوده، فوراً به عقب برمي گرديد و شروع به خواندن دوباره مي کنيد، اما کمي جلوترمشکل تکرار مي شود. اين موضوع شما را بسيارخسته و کسل مي کند، وقت زيادي را ازشما مي گيرد و کم کم ميل به مطالعه درشما کم مي شود. گاهي اوقات هم به کلمه اي از کتاب خيره مي شويد و درافکارخود غوطه مي خوريد. پيش ازهرچيزمطمئن باشيد که اين مشکل و مسئله ي شما نيست و همه ي افرادي که به نوعي با مطالعه و کتاب سروکاردارند ازاين موضوع دررنجند.
درآخرذکراين نکته ضروري است که تمرکزحواس يک مهارت بي چون و چراست که نيازبه فراگيري تکنيک ها و تمرين مستمر دارد.
" لرد بايرون" مي گويد: براي پيشرفت و پيروزي سه چيزلازم است: اول پشتکار، دوم پشتکار و سوم پشتکار

 

خلاصه

 

سلام . دوست عزیزمون سپیده جان که مسئول قبلی وبلاگ بودن زحمت کشیدن کتاب روان شناسی

 فیزیولوژیک رو خلاصه کردند توی فایل pdf به دستمون رسوندن امیدوارم استفاده کنید.

از اینجا دانلود کنید:

 

خلاصه کتاب روانشناسی فیزیولوژیک

ابهام در حذف اضطراری نیمسال دوم 89-88 دانشگاه پیام نور

 

در نحوه ی حذف اضطراری نیمسال دوم ۸۹-۸۸ دانشگاه پیام نور ابهام وجود دارد

 


به گزارش اخبار پیام نور حذف اضطراري ترم دوم سال تحصیلی ۸۹-۸۸ دانشگاه پيام نور كه طبق تقويمآموزشي اين دانشگاه آخرين روز مهلت آن ۶ خرداد ۸۹ مي باشد، هنوز در نحوه ي انجام اين موضوع ابهام وجود دارد و در سيستم گلستان پيام نور هنوز هيچ گزينه اي براي حذف اضطراري فعال نشده است . بنظر مي رسد این قانون که عملا یکی از قوانین بدون کاربرد در دانشگاه پیام نور است به فراموشی سپرده خواهد شد ! چرا که دانشجویان پیام نور با غيبت در جلسه هر امتحان، آن درس برای آنها حذف محاسبه می شود.

 

 

اطلاعیه

 

انجمن علمی روان شناسی برگزار می کند:

 

کارگاه آموزشی  با موضوع:

 

 آسیب های اجتماعی

 

با حضور 2 استاد

 

زمان: 4خرداد ،سه شنبه ، ساعت 18-16

 

اطلاعیه

 

جلسه دوم کارگاه آموزشی :

 

رابطه روان شناسی ودین

 

استاد چاووشی

 

زمان: 3 خرداد

 

دوشنبه ساعت  16-14

حدیث قدسی

                                                         

           " حدیث قدسی"

 به عزت و جلال و شکوه و جایگاه والایم  برعرشم سوگند ، به نا امیدی می رسانم امید هر کس را که

 به غیر من امید بندد و میان مردمان لباس خواری بر تنش می پوشانم و از بارگاه  قربم می رانمش و از فضل

 خویش باز می دارمش . آیا در سختی ها به غیر من امید می بندید با اینکه گشایش سختی ها به دست

 من است ؟! آیا از روی کفر در خانه دیگران را می کوبید با این که کلید خانه ها در دست من است و خانه ها

 ، همه بسته است و خانه من بر روی هر کس که مرا بخواند گشوده است ؟!

 کجاست آن کس که درگرفتاری ها به من امید بسته است و من نا امیدش کرده ام ؟

 کجاست کسی که در کار سختی روی به من کرده است و من رهایش کرده ام؟ من آرزوی بندگان را نزد

 خویش محفوظ می دارم ولی آنان به من بسنده نمی کنند . آسمان هایم را پر کرده ام که از آنان که از

 تسبیحم  خسته نمی شوند و فرمانشان داده ام که درهای میان من و بندگان را بر نبندند ، ولی بندگان به

 وعده من دل نمی بندند . !

 مگر نمی دانند اگر یکی را مصیبت دهم کسی رفعش نمی تواند کرد مگر من اذن دهم ؟ پس چرا از من

 روی گرداندند ؟! من از روی بخشش خویش چیزی را با آنان میدهم که از من نخواسته اند و سپس که آن را

 باز پس می گیرم ، از کس دیگری می خواهند که بازش دهد و از من نمی خواهندش . آیا می پندارند من

 می بخشم پیش ارآن که بخواهند ، ولی نمی بخشم اگر بخواهند ؟! آیا من بخیلم که بندگانم بخیلم می

 انگارند ؟! آیا جود و بخشش همه از من نیست ؟ آیا گذشت و رحمت به دست من نیست ؟ آیا من محل آرزو

 ها نیستم ؟

پس چه کس می تواند آرزوها را ناکام کند ؟ آیا نمی ترسند آنان که به کسی جز من امید می بندند ؟ اگر

 همه ساکنان آسمان ها و زمین آرزو کنند و همه آرزوها شان را برآورم از دارایی ام ذره ای کاسته نمی

 شود . چگونه از آن دارایی کاسته می شود که من سرپرست آنم پس بدا به حال آنان که از رحمتم ناامیدند

 و بدا به حال آنان که گناهم می کنند و پروا نمی کنند .